قسمت 10 داستان
باران کم کم داشت به بودن شکیب عادت میکرد ونمیدانست این عادت شبیه یه وابستگی خطرناک میتواند باشد که همه فکر و ذهن او را از او بگیرد
صبح بعد از خوردن صبحانه با لیلا قصد داشتن بیرون بروند و جاهای بیرون شهر مثل باغ پرندگان و چند جای دیگه را ببینند
طناز از هم قرار شد مرخصی بگیره و بعد از مدت ها این 3 هم بازی سابق به هم بپیوندند و با هم خوش باشن و از بودن باران حسابی بهره لازمه را ببرند
سر خیابون میر منتظر موندن نا طناز هم برسه
وارد با غ پرندگان که شدند دم در وقتی دیدند که نسبتا خلوته
یه چند تا عکس دست جمعی کنار گل های داوودی نزدیک درب انداختن
لیلا دست از شیطنت بر نمیداشت و برای باران و طناز شاخ میگذاشت شکلک در میاورد و باعث شده بود فضای اونجا بسیار شاد و مفرح تر از قبل بشه
ماجرای طناز و هومن هم داشت کم کم جالب میشد چون دیشب هومن چت طولانی با طناز داشته و همین که انگار طناز زیادم از قیافه هومن بدش نیومده یه جورایی ظاهر او را پسندیده
فقط مونده بود اینکه حضوری همدیگرو ببین و بیشتر با هم آشنا بشن
برای همین هومن قرار شد اخر هفته با هنگامه به اصفهان بیایند تا همدیگر را ببیند و اگه پسند کردند کم کم پای بزرگترها را به این اشنایی باز کنند و خانواده ها هم با هم اشنا بشند
طناز دوست داشت از این ماجرا احدی حتی لیلا بو نبره چون هنوز هیچ چیز معلوم نبود برای همین از باران خواست در این مورد جلوی لیلا حرف نزنن
وارد باغ که شدند قفس های پرندگان با ملیت ها و ویزگی های مختلف نشان داده شده بود
در این بین قفس طوطی ها و همین طور مکان طاووس ها برای باران جالب تر بود
وقتی به ظاهر طاووس با دقت نگاه کرد متعجب موند که خدا با چه ظرافتی او را خلق کرده و اینکه قدرت خدا را بیشتر میشه از مخلوقاتش دید انگار مخلوقات او یه سری نشانه و یا هومن ایاتی اند که قدرت و عظمت و در عین حال بی نظیر بودن خدا را نمایان میکنه
در بین قفس عقاب این پرنده بی نظیر هم جای شگرف داشت باران با دیدن عقاب غرور را از چشمان او میتوانست به خوبی ببیند ولی انگار این قفس های کوچک برای این پرندگان سبک بال بسیار حقیر بود ولی انگار با بودن در همچین مکان هایی عادت ورزیده بودند و انجا را خونه خود میدیدند
ظهر شده بود کم کم وقت رفتن بود ولی به جز باران همچنان لیلا و طناز هم از این مکان تفریحی لذت میبردند
باران توی راه به حرف های شکیب فکر میکرد در همین حال بودند که زنگ مبایل لیلا او را از این فکر در اورد مهرشاد بود دوست و شاید در اینده همسر لیلا
وقتی تلفن تمام شد لیلا گفت مهرشاد خیلی مهربونه همیشه صبح زنگ میزنه حالمو میپرسه و بیشتر شب ها هم با هم بیرون میریم یه چیزی میخوریم در کل به نطرم ادم خوبیه
طناز گفت لیلا جون هنوز مونده بشناسیش اینکه همه مردها اولش مهربونن این ظاهر قضیه است بیاد بعد ازدواج او را بشناسی وقتی که به قول معروف خرش از پل گذشت
لیلا :نمیدونم ولی به نظرم اون همیشه خودش بوده نقش بازی نکرده
خیلی اهل کلاس گذاشتنو این حرفا نیست ادم کاری و با عرضه ایه و تا حدود زیادم مستقل
میدونم ایده ال وجود نداره ولی اون بیشتر فاکتور های مرد ایده ال را داره
طناز روشو به عقب برمیگردونه وبه باران میگه:
تو چرا این قدر ساکتی تو چه فکری؟
باران:هیچی داشتم به امتحانام فکر میکردم این ترم گند زدم خدا ترم های دیگه را به خیر بگذرونه
باران اصلا فکر امتحناش نبود داشت به این فکر میکرد که شکیب ایا همون مرد رویا های اوست یا نه؟
به اصرار باران قرار شد اون روز بریون بخورند برای همین به پیشنهاد طناز یه جایی رفتن که بریون های خوبی دلشت و به خوشمزگی بریونش معروف بود
طناز:اینجایی که اوردمت باران بریون که هیچی انگشتاتم میخوره
فقط بگم حسابی چرب و چیلیه این بریون چاق شدید به من هیچ ربطی نداره
باران :یه بار که هزار بار نمیشه بعدم من چند سالیه که نخوردم 2 کیلوهم که چاق بشم اشکال نداره استعداد لاغری خوبی دارم با 5 روز رژیم سبزیجاتو تمرینات ایروبیک دوباره برمیگردم سر وزن خودم
لیلا منم با اینکه دوست ندارم چاق بشم ولی انگار چاره ای نیست و بهتر از گشنگیه
طناز:بچه ها تا دستاتونو بشورید بریونم حاضر میشه
باران با دیدن بریون یاد چند سال پیش افتاد که برای اولین بار همچین غذای لذیذی را به ارشیو غذاهای خورده شدش اضافه کرد و عاشق سنتی بودن و بومی بودن این غذا شد
باران به زور نصفی بریانشو خورد ولی طناز کامل بریانشو خورد لیلا هم بیشتر نون سنگگ چرب را خورد و کمتر از خود گوشت میل کرد
3 تایی رو هم 2 تا بریون هم نخوردند و بیشتر نوشابه خوردند .
ساعت نزدیکای 3 ظهر بود به خونه عمه بهنوش رفتن 3 تایی تا ایکه عصر شود دوباره برن بیرون
وارد خونه که شدن عمه خونه نبود لیلا: امروز دانشگاه کلاس داره ،2 روز در هفته دانشگاه آزاد کلاس داشت و چند روزم دبیرستان کلاس داره.
لیلا برای همه قهوه درست کرد و خواست که فال تک تکشان را بگیرد به قول خودش کلی پول خرج کرده رفته کلاس فال قهوه آموزش دیده
اول فنجان باران را برداشت و شروع کردبه دیدن گفت
بارن جون یه کوه بلند میبینم که صعب العبوره ولی تو را میبینم که از این کوه به سلامت عبور میکنیو میرسی به قله
طناز کلی به حرف لیلا خندید گفت اخه کوه به اون بزرگی توی این فنجان جا میشه
که حالا تو صعب العبور بودنشم توش دیدی
لیلا:خب تو باور نکن خیر سرم کلاس رفتمو بلدم
طناز من که کلا به این فال ها اعتقادی ندارم
بارن گفت لیلا بقیشو بگو
لایلا بقه فال و گفت و فال طناز هم چون دوست نداشت نگفت ولی فنجانشو دید فنجان ها را برداشت که بشورد و رفت به اشپز خانه
باران هم از فرصت استفاده کرد و ماجرا را از طناز شنید و گفت ببین طناز من اصلا این پسر رو نمیشناسم
الان بگم من این وسط هیچ کارم خوب چشماتو باز کن ازدواج شوخی نیستا
بعدن نگی نگفتی
طناز باشه بعدن در موردش حرف میزنیم جلوی لیلا ساکت باش و هیچی نگونزدیکای شب بود که هر سه اماده رفتن شدند که عمه بنوش سر رسید
و بعد از سلام و علیک کردن با هم از لیلا خواست ارام براند و حسابی مواظب باشه بعدم گفت یه خورده کمتر به خودتون میرسیدید ممکنه پلیس بگیرتتون
لیلا نترس مامان جان یه بار بیشتر من سابقه کلانتری و تعهد ندارم اونم چند وقت پیش با مهرشاد بود که شما امدیدو همه چیز به خیر و خوشی تمام شد
این بار اگه بگیرنم حتما اعدامم میکنن
اینو گفت بلند خندید
مامانشم حسابی حرص خورد از طناز خواست مراقب همه چیز باشه
از در خونه بیرون امدند دیدن....
ادامه دارد
قسمت بعد هفته اینده