تبليغاتX
من وتو اگه ما بشیم دنیا دیگه مال ما میشه
من وتو اگه ما بشیم دنیا دیگه مال ما میشه

هنری-اجتماعی-سینمایی-فرهنگی


آینه تردید

آینه تردید

میتوان در دریای تردید دنبال ساحل ارامش گشت   شاید ان روز در سیاهی شب باشد یا در طلوع خورشیدی گرم

شاید ان روز در زمستانی سرد تر از قلب من باشد شاید در چشم های او معنایی است که  فکر و اندیشه من به ان نمیرسد و شاید در قلب کسی باشی ولی در دریای فکر خود تنهایی.

 

 

 

جمعه هفدهم مهر 1388  توسط پوریا  |

 

خالی خالی

سلام

بازم یه پست دیگه

و یه شعر دیگه

بعضی میگن این مدل شعر نیست

  باشه قبول

من میگم غم باره

 که به شاعرا بر نخوره

 ایشالا که غم نبینیت تو زندگیتون.

نمیدانم توی خواب بود یا بیداری

روی زمین بود یا اسمان

نمیدانم چه شکلی بود

فقط میدانم که بود

که دیدم او را

که می امد

: به سویم

خندان بود یا گریان یادم نیست

فقط بودنش را حس کردم

حس قریبی بود

عجیب بود این حس

به من نگریست

من نیز به دیده دل به او نگریستم

او دست ترش را به سمتم اورد

گفت باز کن دستم را

دستش را گرفتم

باز شد ان دست

از تعجب گریه کردم

معنا داشت ان گریه

توی دستش خالی و پر بود

خالی خالی

پر پر

او نیز گریست

توی دست خالیش پر از حرف بود

پر از عشق نهان بود

من دیدم ان عشق را

: کاش تمام نمیشد

ان خواب

کاش بود

واقعی ان رویا

سه شنبه هفتم مهر 1388  توسط پوریا  |

 

یواش یواش

 

سلام به همگی عید تان مبارک

نماز  و روزه هاتون قبول

یه شعر دیگه از دست نوشت های خودم براتون گذاشتم

امیدوارم که خوشتون بیاد

 

بذار یواش یواش بگم

سلام عزیزمن گلم

 

اجازه هست حرف بزنم

یه وقت تایی زنگ بزنم

 

گهگاهی بت سر بزنم

یواشکی در بزنم

 

اول یواش در میزنم

باز نکنی زنگ میزنم

 

بمینمت زودی میرم

اروم میام تندی میرم

 

 

قولم میدم بت حرف نزنم

تو گوشت اهنگ نزنم

 

قول میدم به کسی نگم

گفتنی نیست راز دلم

 

 

اجازه هست بهت بگم

فدات میشم دوست دارم

 

میشه بشی مال خودم

من مال تو تو مال من

همیشه باشیم  واسه هم.

 

پوریا

 

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388  توسط پوریا  |

 

یکی نبود 2 تا بود

توی شهر ادما

میون زمین و هوا

یکی بود

یکی نبود

میون  بود و نبود

2 تا ادم بود

یکی دلش سنگیه بود

یکی دلش شیشه بود

یکیشون دلددادست

یکیشون دل سنگ است

عاشقه دیوونه است

دیوونه ادم دل سنگ است

ادم سنگ زیاده توی این شهر

دل سنگی مثل زباله است تو این شهر

عاشقه  میخواد بره

 بره توی دل سنگ ادمه

ادمه  دلشوقفل کرده

و باز نمیکنه

عاشقه به هر دری میزنه

تا شاید یه در ادمه باز بشه

ولی نداره     

 فایده

چون دل ادمه

 قفل قفله

عاشقه دلش گرفت

از ته دل اه کشید

دل عاشق شکست

ادم خندید و رفت.

 

پوریا

میدونی باید بیای نظر بدی

     تو رو میگم میدونی 

 

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388  توسط پوریا  |

 

خود کشی

 اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشي منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.. تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي.. بهت مي گم چشماتو مي بندي؟ ميگي آره بعد چشماتو مي بندي ... بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟ مي گي آره بعد شروع مي کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن.. مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم .. تو چشماتو بستي ..نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم.. نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد.. نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم آآآآخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني.. تو داري قصه مي گي.. من شلوارک پامه.. دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا.. قشنگه مسير حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.. تو بغلم کردي.. مي بيني که سرد شدم.. محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي کشم.. تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم.. چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم.. مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن.. از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود آرومه آروم... گريه نکن ديگه.. من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا... بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي.. گريه نکن ديگه خب؟دلم می شکنه......دل روح نازکه......نشکنیش.....خب؟

                 

جمعه سیزدهم شهریور 1388  توسط غزال  |

 

مرگ

دخترک گوشه اتاقش نشسته بود و اشک بی امان از چشمان زیبایش جاری میشد  به چیز هایی که امروز دیده بود فکر میکرد ولی باز هم نمیتوانست  باور کند باورش برایش سخت بود برایش سخت بود خیلی سخت چشمانش را که می بست آن لحظه های تلخ جلوی چشمانش رژه میرفتند کسی مدام در گوشش میگفت دروغ بوده باور نکن باور نکن دلش میخواست باور نکند ولی عقلش چیز دیگری میگفت او تمام وجود و دنیایش را امروز با یک نفر دیگر دیده بود برایش سخت بود باور کند که  خیانت دیده برایش سخت بود باور کند غرورش شکسته شده درست نزدیک روز تولدش بود فردا روز تولدش بود او مرگ را با تولدش یکی کرد  چون طاقت دیدن خیانت را نداشت  عقربه ها ساعت  4صبح را نشان میدادند دخترک هنوز گریه میکرد و لحظه ای اشک هایش بند نمیشد  ناگهان از جایش برخواست به سمت میز تحریرش رفت یک کاغذ برداشت و یک خودکار و وصیتش را نوشت   وصیت نبود یک نامه بود برای کسی که وجودش را غرورش را شکسته بود شروع به نوشتن کرد وقتی تمام شد اشک هایش را پاک کرد نامه را روی میز گذاشت و روی آن بزرگ نوشت :ممنون از هدیه قشنگی که بهم دادی

به سمت حمام داخل اتاقش رفت و تیغ را برداشت بیرون حمام برگشت روی تختش دراز کشید و عکس تمام وجودش را روی قلبش گذاشت با تیغ رگ دستش را زد وقتی تیغ به دستش نزدیک شد و رگش را برید از شدت درد جیغ کوتاهی کشید و بعد تمام لحظات تلخ و شیرین با هم بودنشون جلوی چشماش رد میشدند مادر که صدای جیغ را شنیده بود سریع وارد اتاق شد و وقتی دخترش را در آن حالت دید داد زد کم کم همه افراد خونه از خواب پا شده بودن داداش دختر اونو بغل کرد و فوری به سمت ماشین رفت و او را به بیمارستان رساندند ولی همه چیز تمام شده بود وقتی دخترک را از اتاق بیرون آوردندبا آن ملافه سفید کروی سرش کشیده شده بود می شد  فهمید او دیگر نیست و همه چیز تمام شده همه چیز تمام تمام شده بود درست روز تولدش با روز مرگش یکی بود  روز تولدش او را به خاک سپردند وقتی عشق او دید دارن گلشو زیر خروارها خاک پنهون میکنند نمیتونست دووم بیاره نمیتونست طاقت بیاره  انقدر گریه کرده بود که دیگر حالی برایش باقی نمانده بود  آره اون تنهای تنها شده بود و همه چیز تموم شده بود کسی که تموم دنیاش بود الان دیگه رفته بود واسه همیشه مثل دیوانه ها یاد خاطراتشون می افتاد میخندید گریه میکرد  برادر دختر اونو به خونه خودشون برد و یک مسکن به اون داد تا بلکه غم بزرگ مرگ عشقش رو فراموش کنه اونو روی تخت عشقش خوابوند و خودش رفت بعد از چند ساعت که اثر مسکن رفت بلند شد خودشو تو اتاق عشقش دید یاد خاطره هاشون افتاد بلند شد نشست روی صندلی کامپیوتر عشقشو دید که روی تخت دراز کشید و به اون میخنده از جاش پاشد به سمت تخت رفت وای که چه رویای شیرینی بود ولی زود تموم شد رفت روی صندلی میز مطالعه نشست  چشمش به نامه ای افتاد که روی آن نوشته شده بود ممنون از هدیه قشنگی که بهم دادی نامه رو باز کرد همه متن رو خوند متوجه موضوع شد باز هم گریه کرد و آرام زمزمه کرد : عشق من داشتم با دوستت برنامه میریختم که برات جشن تولد بگیرم ولی الان باید جشن مرگت رو بگیرم روز ها میگذشتند  پسر 4بار دست به خودکشی زده بود  ولی هربار نجات پیدا کرده بود روزا میرفت سر قبر عشقش و با اون حرف میزد گریه میکرد میخندید همه فکر میکردن دیونست ولی نمیدونستن درد دلش چیه  یه شب تلخ روی کاغذ یه وصیت نوشت از خونه بیرون رفت رفت سر قبر دختر و همونجا خودشو راحت کرد واسه همیشه مرد و رفت پیش دختر قبرشون پیش همدیگه بود دوتا عاشق هر دوشون توی سالگرد تولدشون مردند و الان هر دوشون پیش همدیگه  اند  

جمعه سیزدهم شهریور 1388  توسط غزال  |

 

می دونم

می دونم

زندگی پر از سواله می دونم

رسیدن به تو خیاله می دونم

تو میگی یه روزی مال من میشی

اما موندنت محاله می دونم

تو میگی شبا دعامون می کنی

چشمه ی چشات زلاله می دونم

توی آسمون سرنوشت ما

ماه کاملم هلاله می دونم

تو میگی پرنده شیم بریم هوا

غصه ی ما دو تا باله می دونم

چشم من پر از غم نبودنت

دل تو پر از ملاله می دونم

طاقتم دیگه داره تموم می شه

صبر تو رو به زواله می دونم

اون درخت سیب آرزوهامون

پر میوه های کاله می دونم

آره میری و نمی پرسی که این

دل عاشق در چه حاله می دونم

 

مریم حیدر زاده

سه شنبه دهم شهریور 1388  توسط   |

 

عشق

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص

دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم

خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش

فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق

یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد

باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم

موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این

مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو

می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می

کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم

که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی

حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع

غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما

توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی

از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

سه شنبه دهم شهریور 1388  توسط   |

 

عکس نقاشی روی قهوه








[

دوشنبه نهم شهریور 1388  توسط   |

 

کی میشه این؟

سلام دوستان عزیز  قبل از هر چیزی از نویسنده های عزیزم تشکر میکنم

این شعرم دست نوشته خودمه تقدیم میکنم به همه عاشقان

با من همراه باشید

                             کی میشه این؟ 

 

 

دروغ نبود حرفای من

تو هنوز هستی گل من

 

دوستت دارم عزیزمن

دلم گرفته یاس من

 

بین بودن و نبودن

یه عالمه فاصله است

نون این وسط چی کارست

 

دل منم خوش بگم

زیادی عاشقت شدم

 

چیکار میتونم بکنم

جز این که آرزو کنم

 

که ببنینم یه روز میاد

اشکه بره  خنده بیاد

 

کی میشه این غمه بره

سفید بیاد  مشکی بره

 

کی میشه این ماتم بره

جاشو به  این دلم بده

 

کی میشه این خیال بره

جاشو به  این محال بده

 

کی میشه این شکه بره

جاشو به یه یقین بده

 

کی میشه این یادت بره

جاشو به خودت بده

 

کی میشه این حرف بره

جاشو به عشق  تو بده

 

(پوریا )

                              نظر یادت نره  برام نگیری بهونه

چهارشنبه چهارم شهریور 1388  توسط پوریا  |

 

درد و دل

کسی را دوست دارم که ماه هاست از پیشم رفته!

اما من باور نکردم.

در ته مانده های ذهنم او را پنهان کردم

که هیچ وقت دوستم نداشت

هیچ وقت لبخند واقعی حتی قطره ای اشک

یا شاید لحظه ای انتظار برایم نداشت...

برای چه.هنوز دوستش دارم نمی دانم          ولی هنوز

ولی هنوز هم توی تک تک قطره های بارون خاطرات روزهای بودنش را میبینم..

سه شنبه سوم شهریور 1388  توسط   |

 

زندگي بدون عشق

زندگي بدون عشق  

 زندگي بدون عشق www.miadgah.org



 
زندگي بدون عشق
 مانند درخت بدون شكوفه و ميوه مي ماند .
 زندگي بدون عشق زندگي نيست ....
 زندگي چيست ؟
عشق ورزيدن!و........؟
زندگي ماجرايي است پر هيجان ما در زندگي خود نشانه ها يي مي بينيم
حاكي از حضور خداوند در درون و بيرون ما .
 اگر چشم دل را باز كنيم مي توانيم اين نشانه ها را ببينيم و بخوانيم .
دنياي ما سرشار از معناست .
هر آنچه كه در درون و بيرون ما اتفاق مي افتد نامه اي است از عالم بالا كه بايد آن را باز كنيم و بخوانيم .ا
ين نامه ها را خداوند براي همه ما مي فرستد او از زبان همه چيز و همه كس و همه حادثه ها با ما سخن مي گويد.
عشق چيست ؟ عشق رايحه شناخت خويشتن خويش است .
وقتي لبريز مي شوي از حقيقت خود- كه همان خداست – آن گاه سهيم مي شوي خود را با ديگران
وقتي مي فهمي كه از هستي جدا نيستي .آ
نگاه عاشق مي شوي .
عشق ميوه تجربه وحدت عارفانه خود با همه چيز و همه كس است .
عشق رابطه نيست بلكه برترين مرتبه وجود است .
 بعضي ها به غلط گمان مي كنند كه نقطه مقابل عشق نفرت است .
نقطه مقابل عشق نفرت نيست بلكه ترس است .
نفرت عشق وارونه است .
 وقتي خود را نمي شناسي
 از همه مي ترسي در عشق تمام پنجره هاي وجودت را به روي بي كران باز مي كني .
اما وقتي مي ترسي همه ي پنجره هاي وجودت را مي بندي
 وبه آن ها قفل آهني بي اعتمادي مي زني .
وقتي مي ترسي تنها مي شوي وقتي عشق مي ورزي محو مي شوي ديگر نيستي تا احساس تنهايي كني
عشق مرزهاي تو را مي ريزد وتو را با آدم ها پرنده ها آب ها گياه و خورشيد و ماه و ستاره يگانه مي كند .
 عشق افتادن قطره به درياست قطره تويي و دريا خداست .
ما چنان آفريده شده ايم كه فقط مي توانيم به عشق زنده باشيم .
بدون عشق مردگي مي كنيم .نه زندگي .
اگر نتوانيم عشق بورزيم از زندگي نيز محروم خواهيم شد .
 آنگاه آني نخواهيم بود كه مي توانيم باشيم .
 اگر عشق نورزيم جاري وجودمان به مرداب ملال مي ريزد .
مي گنديم و مي پوسيم و مي ميريم .
از مرگ نمي ترسيد ؟ 
 اگر مرگ وجود مي داشت شايد از او مي ترسيدم
بسياري از آدم هايي كه از مرگ مي ترسند خبر ندارند كه هم اكنون مرده اند .
 زيرا عشق نمي ورزند .
 عشق است كه زنده مي كند .
عشق كيمياست .
ضيافت پر شكوه زندگي هرگز به پايان نمي رسد .اين ضيافت هميشه برپاست .
بازيگران زندگي مي آيند و مي روند اما نمايش زندگي به پايان نمي رسد
عشق تداوم مي يايد خنده تداوم مي يايد زندگي تداوم مي يابد
اگر به كيميايي عشق برسيم و ققنوس وار بر خاكستر مرگ خويش با ل و پر بزنيم بي ترديد حيات جاويدانه پيدا مي كنيم .
 پيش از آن كه مرگ به ما برسد ما بايد به عشق رسيده باشيم
 وقتي مرگ مي آيد بايد ما را عاشق و دست افشان و تراوند خوان مي بينند
 بايد مرگ را شگفت زده كنيم مرگ نبايد ما را بميراند.
 اگر بميريد دلتان بيشتر براي چه كسي تنگ مي شود؟ 
 براي زمين .
زمين ما كه در كاينات بزرگ تر از ذره اي غبار نيست .
 خوشبخت ترين سياره عالم است .
بر روي اين ذره ي غبار حيات شكفته است زمين ما زنده است و نفس مي كشد.  
گوش بده پرنده ها مي خوانند نگاه كن درخت ها غرق شكوفه و ميوه اند
 آدم ها را ببين عشق ها را خنده ها را گريه ها را .
 آيا صداي آواز محزون آن عاشق تنها را نمي شنوي ؟ دختركي در باد مي رقصد
آيا او را نمي بيني ؟
 خوشا به حال زمين كه زنده است !
 خوشا به حال همه ي درخت ها !!
خوشا به حال باران !!
 خوشا به حال خورشيد وماه و ستاره ها !!!
 خوشا به حال شب !!
 خوشا به حال روز !!
خوشا به حال عشق !!
 خوشا به حال ما !!

دوشنبه دوم شهریور 1388  توسط   |

 

» عاشق بیچاره

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟
گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت طولی نکشد نیز تو خاموش شوی

دوشنبه دوم شهریور 1388  توسط   |

 

رهايي /پايان ملاقات

 

رهايي

نبضم را مي‌گيرم

3000-2-1

تا پايان رسيدن چند فصلي باقي‌است

سالهاست قلبم

از حركت ايستاده

كاج‌هاي زيادي در آن روئيده

كلاغ‌هايي در آن لونه كرده

بهتر است بپاخيزم

ساقه گندمي بردارم

برلبان كلاغان بكارم

بهتر است بپاخيزم

 

 

ميوه‌اي بخشم به كاج

كه شيريني آن

طعم گس خاطره‌ها را از ياد ببرد

بهتر است بپا خيزم

 

 

پايان ملاقات

خواست خدا

صداي تلفن

ديدار در برهوت

انتظار

دنگ دنگ دنگ

سكوتي ناخواسته

تشنگي

استكاني شن

صدايي مبهم

گلايه‌اي خاموش

ديگر ردي از من در تنهايي‌هايت نيست

پشيماني

سكووووت

شروع كرديم از سين سلامي و

 تاب بدرود.

 

دوشنبه دوم شهریور 1388  توسط   |

 

شیطان و نمازگزار

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و

در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش

را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،

از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد

ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست

در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،

خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر

باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

دوشنبه دوم شهریور 1388  توسط مینا شهر خاموش  |

 

دنیای این روزای

دنیا ی این روزای من هم قد تن پوشم شده

انقدر دور م ازتو  که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنی دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده این خونه رو با شمع روشن میکنم

یکشنبه یکم شهریور 1388  توسط   |

 

یک پنجره

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

در انتهای خود به قلب زمین می رسد

و باز می شود به سوی

وسعت این مهربانی

یک پنجره که دستهای کوچک تنهاییم را

به نوری خدایی می سپارد

یک پنجره به وسعت تمام دلتنگی هایم

به وسعت تمام شوریدگی هایم

به خیسی چشمان همیشه گریانم

به نرمی لبان همیشه منتظرم

یک پنجره برای منه خسته کافی است

یکشنبه یکم شهریور 1388  توسط   |

 

تست روانشناسی

دوستان توی این پست یه تست روانشناسی واستون گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد و اگه خوشتون اومد لطفا تو قسمت نظرات بهم بگید تا تست های دیگرو بذارم  امیدوارم خوشتون بیاد

این تست روانشناسی از کتاب شما کی هستید؟

 نوسینده این کتاب دکتر سالواتوره دیداتو هستند

 مترجم این کتاب آقای مهدی قراچه داغی هستند

 

آیا از خود اثری بر جای می گذارید؟؟

 

آزمون

1-آشنایان من در این باره که چه میکنم . کجا زندگی میکنم،فراموشکاری نشان میدهند

الف-اغلب                       

ب-گاهی اوقات

پ-به ندرت

2-اشخاص مرا به خاطر چیزهایی از قبیل علائق ،باور ها،و طرز لباس پوشیدنم دست می آندازند

الف-اغلب                       

ب-گاهی اوقات

پ-به ندرت

3-اشخاص فراموش میکنند مرا به نزدیکانشان معرفی کنند

الف-اغلب                       

ب-گاهی اوقات

پ-به ندرت

4-فروشنده ها و پیشخدمت های رستوران به من توجهی نمیکنند

الف-اغلب                       

ب-گاهی اوقات

پ-به ندرت

5-در جلسات گردهمایی،غریبه ها پس از اینکه معرفی شدم اسمم را فراموش میکنند

الف-اغلب                       

ب-گاهی اوقات

پ-به ندرت

6-در صحبت های گروهی هر کسی عقیده مرا نمیپرسد

 

الف-اغلب                       

ب-گاهی اوقات

پ-به ندرت

7-اشخاص اغلب صحبت مرا قطع میکنند و طوری رفتار میکنند که انگار عقاید آنها از عقاید من مهمتر است

الف-اغلب                       

ب-گاهی اوقات

پ-به ندرت

8-در مکانهای عمومی دوستانم از من میخواهند که رفتارم را تغییر بدهم مثلا در را بروی دیگران باز نگه دارم،سر میز شام چیز هایی زا زعایت کنم،یا صدایم را پایین تر بیاورم.

 

الف-اغلب                       

ب-گاهی اوقات

پ-به ندرت

9-گاه دیگران طوری برای من چیزی را توضیح میدهند که انگار ساده لوح هستم.

 

الف-اغلب                        

ب-گاهی اوقات

پ-به ندرت

10-اشخاص به من ایراد میگیرند که در جایی که نباید حرف بزنم، حرف میزنم.

 

الف-اغلب                       

ب-گاهی اوقات

پ-به ندرت

 

 

 

برای اطلاع از نتیجه تست و محاسبه امتیازاتتون به ادامه مطلب برید بهتون پیشنهاد میکنم حتما این تست رو امتحان کنید میتونید موقعیت اجتماعی خودتون رو بفهمید


ادامه مطلب

شنبه سی و یکم مرداد 1388  توسط غزال  |

 


سلام به همه دوستان عزیزی که به وبلاگ گروهی ما پا گذاشتند. من پوریا هستم 22 ساله

هر که از این وبلاگ خوشش اومد نظر بده هرکی هم ایرادی میبینه انتقاد کنه هر کسی هم حاضر به تبادل لینکه خبر کنه.
ممنون از همه دوستان-
مخصوصا نویسنده های عزیز
نظر فراموش نشه

به اسمانی فکر کن که ابیست نه به ستاره ای که رفتنی است
به ادمی نگاه کن که در اعماق نگاهش ترنمی است نه انکه زیبایی ظاهریش موقتی است
به کسی دل ببند که دلدادگی و شیدایی در وجودش جاری است
نه انکه در این دریای ابی دنبال صید قناری است

pouriarider@yahoo.com

 

می دونم
عشق
عکس نقاشی روی قهوه
درد و دل
داستانک (خود کشی)
فیلم شناسی
شعر
ازدواج
طالع بینی
عکس
فوتبال
بیوگرافی
گزارش
سینما
در مورد خانم ها
در مورد پسرها
ضد دختر
عشق
جدید
انتخابات
روان شناسی
رنگ شناسی
تا حالا عاشق شدین
معرفی کتاب
بغض غزل
راز دل
دل سنگ
معشوق من
شراب و خون
گل مغرور قشنگم
چگونه دلربا باشیم؟
چگونه تفكر صحیح داشته باشیم؟
چطور می‌شود دیگران را به سمت خود جذب کنید!
راز طبیعی طب چینی برای زیبایی پوست
اسم شما چه رنگی است؟! (+شخصیت شناسی
سوی دل
ای دل
محکوم به اعدام
بامداد خمار
آدم برفی
........ من همونیم که
تجسم
دنیای من
می خواستم
فقط یه بار
بغض عشق
صدای عشق
بی تو مهتاب
جدید ترین مدل عروس 2009

 

 

من و پوریا(وبلاگ گروهی خودم)
عسل(عشق رمان)
عسل(عشق سینما)
ترانه
elsa
سینیور سعید - گور خر
مریم
نیلوفر
بانوی فانوس به دست(خاطره)
شیده
نیوشا
مریم( عشق سرعت)
دختر عاشق فوتبال(تسکین)
IRanian Madrid Fan Club
نیلی
بانک مهندسی مکانیک-صنایع
جامع مجازی ایرانیان
تنهایی با دنیای سحر
الهه
دختر تنها
دانلود موزیک
یه دختر بلا
دختر کوچولوی تنها
amir ghaderi
قلندر
الهه ی شرقی
تیشه در عشق
دانشگاه
فرگل(سرزمین کوچک نارنیا)
روشنک
باران
ستاره
داستان سرا(ساناز)
باشگاه مهندسان ایران
آرزو
فاطمه
farzaneh
محمد حشمتی
شبای بی ستاره
ღ♥ღرمانتیک ها ღ♥ღ (مینا)
جایی برای با هم بودن
تجارت
دوست یابی
بانک جامع مهندسی صنایع و مدیریت ایران
مطالبی مفید برای مهندسین صنایع ، MBA ، مدیریت صنعتی و ...
ملیکا
انجمن مهندسی صنایع دوست و همراه دانشجویان مهندسی صنایع دانشگاه تهران
ایران تاریخ کهن آریا
ghazal
پراکنده از فرزاد حسنی
کتاب روز
کتاب 98
عاشق تنها(نیوشا)
معرفی کتاب
میای با هم باشیم؟؟؟(ملوس)
مهسا
زیرنویس فیلم
zahra
عشق شیشه ای
پر بازدیدکننده ترین وبلاگ در بلگفا
زندگی دوباره من
نیلوفر
مرجع بزرگ دانلود کلیپ و نرم افزار
یاد داشت های یه دختر ترشیده
باران تفرشی
نیلوفر(رویای بارانی)
کل کل آبی یا قرمز؟
#######داستان#######
lion & lamb love
-●(•▪●۩ دارو دسته ی برو بکس باحال " دختر ♀ ، ♂ پسر " ۩●▪•)●-
عکس-مطلب
♥☻♥ یکی یدونه ها ♥☻♥
یه وبلاگ برای جوونای ایروونی
عاشقان رمان
" تجمع بازاريابان حرفه اي ايران زمين » منتظرحضورگرم شماست
فوتو گرافیا
غزل
شعر نو
ملودی (عارفه)
رمان های عاشقانه
فانوس ابی
گو گولی مگولی
بزرگترین بانک جامع مهندسی صنایع و مدیریت ایران
.::جديدترين روش کسب درآمد::.
trane
مونا جون
arezoo
پسرا وروود ممنوع
از یاد رفته*~|

 

هفته سوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387

 

 

 

Blog Skin