تبليغاتX
من وتو اگه ما بشیم دنیا دیگه مال ما میشه

من وتو اگه ما بشیم دنیا دیگه مال ما میشه

داستان کوتاه -شعر-فیلم نامه-نمایش نامه

چند روایت در برزخ من

سلام

یادم نیست کی بود چه شبی بود ولی عهد کردم که دیگر نبیند چشمم  اه دلم نخورد ترک بغضم

این روزها بی خیال بی خیال راه میرم قدم میزنم ولی راهم طولانی است

روی ورق کاغذی نوشتم ..... سر خط

این روزها به سبک مصطفی مستورعلاقمند شدم وشاید داستان ما ادراک ما مریم مرا به خود اورد

یا شاید چند روایت برزخ و دوزخ و شاید فیلم تهران  من حراج یا یاد داشت های خط خطی خودم

خوش بختی معنای دو خط است

عشق و نفرت دو روی سکه ای اند

شب خوش

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوریا  | 

ته دنیا

به باران که نگاه کردم دیدم به حسادت لطافت تو به من چشم غره ای رفت

به خورشید سلام کردم با بی اعتنایی جواب داد سلام

به مهتاب خندیدم اخم تحویلم داد

اری روزگار روزگار خنده های پوچ و گذر لحظه های تار و مه الودی است

اری انگار ندای خسته من به چشمهایم بوسه ای از ارامش میفرستد و به قلبم نگاه تردید

شب است ولی شب یا روز برای من هر دو معنای خاصی دارد

خواب این بار چشمهایم را به دنیای خودش نبرده و بی خوابی مرا به این دنیای مجازی رساند تا چند جمله ای از راه بی انتهای زندگیم بگویم

بی انتها راه در پیش دارم  راه به سوی ته دنیا

ته دنیا کجاست تو میدانی؟

................................................................................................................

در باران ماندم تا عطر نگاهت را با دستهایم لمس کنم
 دست کشیدم به مو های لختت چه نوازشی بود
 نوازش بر سر گیسوهای ابریشمی تو
 خستگی هایم را با دیدنت به دست باد میسپارم و از روی خنده های شادیت
 غمهایم را کفن میپوشانم و به خاک میسپارم
 چشمهایت مرا به شوق می اورد شوق نگاهت اشک چشمانم را تر میکند و قطره قره برایت بارانی از ترانه های چشمهایم میبارد

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوریا  | 

دختر ایرانی پسر ایرانی

سلام

دیروز روز شعر و شاعری بود به همه شاعرای عزیز تبریگ میگم و به خودم که تازه به این جمع پیوستم.

چقدر زمان زود میگذره دیروز بود با یه گریه پر از شادی پا به این دنیای رنگی پا گذاشتیم 

دوباره اول مهر  داره میشه چقدر زود میگذره چقدر دلم برای بچگی تنگ شده کاش منم مثل همه اول مهر میرفتم مدرسه

تا دانشجو بودم بهونه بچگی را کمتر میگرفتم ولی حالا چی!

امروز میخواهم در مورد روابط دختر و پسر  و جوون ایرانی صحبت کنم

همه ما میدونیم که ادم و بشر دارای امیال مختلفیه از میل به خوردن و خوابیدن گرفته تا میل های دیگر

دین ما مسلمانان دین اعتدال و خدا از ماها در کتابش قران خواسته کهاز افراط و تفریط به دور باشیم و بر روی خط اعتدال زندگی کنیم و گام برداریم.

نیاز موضوع مهمیه که باید حل بشه بچه که بودیم به چیزای کوچک نیاز داشتیم  و در سنین بلوغ نیاز هامون بلوغ یافته تر شد و امیال ما بیشتر از قبل نمایان شدند

که اوج اون میتونه در سنین جوانی باشه

در این جامعه ما ایجاد رابطه با جنس مخالف خودمان یه مشکل و در خیلی ها یه بحران شده

چون متاسفانه در جامعه ما خیلی چیزها سر جای خود نیست و به جای اینکه از دید علمی و روان شناسی مسائل جامعه موشکافی بشه و حل بشه از دید دینی فقط برسی و به طور ظاهری حل شده

به نظر من تا وقتی که ما نخواهیم جامع شناس گونه و روان شناسی گونه و در کل علمی به مسائل و مشکلات جامعه نگاه کنیم به هیچ قله ای از تعالی انسانی و بشری و حتی دینی نمیرسیم.

 

الان سال ۲۰۱۰ و اینجا ایران که پشت سرش یه تاریخچه کهن قرار داره

متاسفانه رابطه داشتن با جنس مخالف برای جوون ها نه تنها آموزش داده نمیشه بلکه سعی میشه به هرنحوی از ان جلو گیری شود و ان را مخالف دین مبین اسلام نمایش دهند

انسان همیشه دنبال ناشناخته ها بوده و هست و خواهد بود شاید اگه مسائل و مشکلات و محاسن جنس مخالف به طور علمی و اصولی در حدا قل دانشگاه ها برسی میشد و اموزش داذه میشد

این همه فساد اخلاقی و بی بند و باری ها و شکست های عشقی و روحی امروزه به حداقل میرسید

چون اگر دختر ایرانی پسر ایرانی و ویزگی های او را کامل میشناخت هیچ وقت اشتباه اول و نمیکرد و در

 نهایت به یه انسان افسرده و دلشکسته تبدیل نمیشد و شاید اگر پسر ایرانی علایق و خواسته های

دختر ایرانی را میدانست به اسانی اسیر خواسته های بی اساس و در بعضی مواقع پلید و شوم او نمیشد

در کشورهای جهان اول امروزه این مسائل همان سنین نوجوانی و حتی نو نهالی اموزش داده میشود و

در اون کشورها همه راها باز است و بن بست و فیلتری جلوی حرکت کسی را نمیگیرد و قانون برای همه یکسان است

چرا تو رهای مسافرتی ما بیشتر تبلیغشان بر روی کشورهای تایلند وترکیه و چند کشور خاص دیگر است شاید اگه یه تحقیق کوچک بکنید میفهمید چرا جوونای ما این مدل کشور ها را برای مسافرت انتخاب میکنند

چرا این قدر اموزش عالی ما ضعف دارد که کشورهای هند و مالزی مغزهای ما را مانند صیادی با تبلیغات

فرا اموزشی  به چنگ می اورند و به همین راحتی نبوغ ناب ایرانی را در چرخه صنعت و فناوری خود بکار می بندند

و کشور ما را هر روز فلج تر از قبل میکنند.

چرا ارزوی جوونای ایرانی این شده که امنیت اجتماعی داشته باشند و به ساحل ارامش برسند

یادت باشه از جایی ضرر میبینی که نمیشناسیش اگه مضرات قرص اکس و معایب سیستم بازاریابی شبکه ای و بدونی هیچ وقت ابرو و جان و مال تو وهمه هستیتو به باد فنا نمیسپاری.

بیا از امروز فکرتو گسترش بده و به هیچگی گوش نده و عاقلانه تصمیم بگیر و برای فردای خودت یه دنیای متفاوت و واقعی و ارام بساز

خیلی حرف دارم ولی چه کنم که همیشه وقت محدوده و دیوار نوشته های من کوچک

مواظب خودتون باشید و مواظب احساس و قلب پاکتونم باشید

به خدا میسپارمتون

یا علی

قربانت پوریا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوریا  | 

فاصله ها

سلام

خوبین دوستان من

امروز قصد دارم در مورد فاصله دهای افتاده بین خانواده ها و فرزندان و  ایجاد فرهنگ در جامعه خودمون  صحبت کنم

 فاصله هایی که در فیلم فاصله ها گوشه ای از ان ها را میبینید یه قطره ای از هزاران قطره دریای جامعه ما

راستش خود منم هم از این قاعده جدا نیستم چون من هم عضوی از این جامعه هستم

به نظر من برای اینکه این فاصله ها کمتر بشه باید منطقی بود و به جای بحث و جدال گفتمان کرد شاید به حرف اسون باشه ولی به عمل سخته

ولی باید این کار سخت را یاد بگیریم

این فاصله ها از دیدگاه من جوان با دیدگاه پدر و مادرم نشات میگیره اینکه بعضی ارزش ها برای من بی ارزشی و بعضی بی ارزشی ها برای پدر و مادرم ارزش به حساب میاد ولی اگه سعی کنیم اشتراک های دیدگاه هامونو پیدا کنیم  میتونیم این فاصله ها را از بین ببریم

اینکه من  نوعی دوست دارم  در چار چوب و قوانین خودم حرکت کنم خوبه ولی نباید در عین حال به قوانین و چارچوب پدر و مادرم توهین کنم و برعکس

مثلا در انتخاب دوست من نظرم اینه که اون دوست باید ویژگی هایی مثل طرز فکر من باشه یا حدا قال نزدیک باشه اینکه مثلا من  نوعی دوست دارم با دوستام برم مسافرت باید سعی کنم نظر پدر و مادرم هم جلب بشه

شاید یه خورده بحث پیچیده باشه چون به نظر من عوامل فرهنگی به مرور بر روی شخصیت افراد تا ثیر میگذارند اینکه مثلا من از تیپ و فرهنگ کانال های  ماهواره و شبکه های فارسی زبان خارج از ایران تبعیت کنم این کاملا یه دیدگاه غربی  ایجاد میکنه

البته اشتباه نشه فرهنگ غربی خیلی هم در بعضی مورد ها بسیار عاقلانه است و حتی مثبت تر و بهتر نیاز های عاطفی و روحی و روانی افراد را تا مین میکنه تا فرهنگ های شرقی

ولی باید سعی کرد از هر فرهنگی چیزی و کالایی و هنری را بدست اورد که با دیدگاه انسانی مغایرت نداشته باشه

چند روز پیش داشتم یه فیلم کره ای میدیدم یه فرهنگ خوب دیدم که برام جالب بود اینکه روز تولد یه نفر اون شخص از پدر و مادرش تشکر میکنه که اونو به دنیا اوردند و حتی شمع تولد را گروهی فوت میکنند

یا حتی مراسم شکر گذاری قبل از غذا خوردن این نمونه های از فرهنگ مثبت و خوب میتونه باشه

در حالی در فرهنگ های شرقی مخصوصا فرهنگ ایرانی نمونه ای زیادی از سنن ایرانی بوده که به مرور در حال نابودی و جایگزینی به فرهنگ های غلط غربی میباشد

مثلا روز ولنتاین یا روز عشق در فرهنگ ما خیلی زودتر رواج داشته  ولی به مرور زمان روز ولنتاین برجسته تر شده

به نظر من حفظ فرهنگ های مثبت ضروری است اگه نگاهی به گذشته داشته باشین میبینین که حتی فرهنگ بازی های بچه ها هم در حال تغییر و بازی های مفرحی مثل وسطی،قایم موشک ،گل یا پوچ  در حال فراموشی ان و جای خود را به بازی های مخرب و معتاد کنندهی رایانه ای ودیجیتالی و الکترونیکی میدهند

البته من پیشرفت تکنو لوژی را امری ضروری میدونم ولی با نگاهی به امار میبینیم که نرخ چاغی در افراد زیر 10 سال روز به روز در حال افزایش و این موضوعی نگران کننده برای فردای هر کشوری میباشد

اینکه گفتم ارزش ها درحال بی ارزش هستند و بی ارزشی ها تبدیل به ارزش شدند را با یه مثال روشن میسازم

در کشور ما سنی وجو داشت به نام رفت و امد خونوادگی یا احوال پرسی روزانه  ولی امروزه این سنت و این امر ضروری تبدیل شده به گفتمان مجازی در نت حداقل برای جوون های امروزی این موضوع صدق میکند

و یا مضوع ارایش کردن دختر خان م ها که با نگاهی گذرا به جامعه میبینید یکی از کارهای روزمره خانم ها ارایش کردن و برای همین در ایران ورود لوازم ارایش  رتبه یک را در جهان به کشورمان اختصاص داده و این موردی نگران کننده برای کشور ما ایران میباشد

که در این مورد نقش صدا و سیما و تبلیغات رسانه ای بی تا ثیر نبوده و حتی در فیلم ها وسریال ها با این فرهنگ مهر ارزش زده شده است

اینکه فرهنگ تنوع غذایی ما هم در حال تغییر است این هم جای بحث دارد که قرمه سبزی و فسنجون جای خود را به استیک و هات داگ داده است

یا حتی  طرز پیرایش پسر ها و مدل مو های عجیب امروزه ما را به فکر بر میدارد که الگو پذیری از هر فرهنگ و هر کشور و پیروی از هر مدی که مدتی در یه جریان از پیش تعیین شده رواج پیدا میکند درست و عاقلانه و صحیح است؟

و اینکه  کشور ما برای حفظ فرهنگ هایی که پدران ما ان ها را برای ما ارث گذاشته اند چه کرده و چه خواهد کرد و ایا بازی ها و سیاست های کشورهای  دیگر برای رواج مد و فرهنگ های مضضر و تزریق ان به کشورهای جهان سومی مثل ایران چه هست

اینکه شبکه فارسی وان در شلوغی های اتنخابات شروع به کار میکند و با سرگرم کردن 24 ساعته مردم فارسی زبان مخصوصا ایرانی در پی چه هدفی است

شاید اگه یه خورده فکر کنی می فهمی که  ایجاد یه فرهنگ حتی با پخش هر روزه یه سریال  هم ممکن است

اینکه دانلود کردن اثرات هنری و فرهنگی مثل کتاب و فیلم و موسیقی همو طنان خودمان چه داخل ایران چه خارج ایران  کاری درستی از نظر شعور اخلاقی است یا نه  این هم نیاز با کمی فکر روشن میشود

در اخر به شما دخترهای گل و پسرهای عاقل ایرانی میخواهم بگویم که حداقل به اون طرز فکری که داری فکر کن و به اون غذایی که میخوری و اون لباسی که میپوشی و اون تیپی که میزنی  را از روی عقل و خرد خودت انتخاب کن نه از طریق جو گیر شدن  از مدهای عجیب و غریب امروزی

حفظ فرهنگ قشنگ ایرانی کار اسونیه اگه هر ایرانی به ایرانی بودن  خودش افتخار بکنه واینکه یه تاریخچه 2500 ساله پشت سر هر ایرانی نشان تمدن و تاریخ کهن ایرانی است.

 قربانت پوریا

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوریا  | 

تولدم مبارک

تولدم مبارک

سلام

امروز روز تولد منه

خوشحالم که 23 سال پیش خدا خواستو من به این دنیای خاکستری پا گذاشتم

تو این 23 سال یاد گرفتم ، تجربه جمع کردم،خندیدم ، گریه کردم، شاد باشم ،دلگیر باشم و هر روز با گذشت ثانیه های عمرم به بلوغ فکری خودم بیفزایم

برای خودم جالبه چی فکر میکردم چی شد؟

بچه که بودم تو انشا مدرسه  و در مورد موضوع دوست داری اینده چه کاره بشی؟

نوشته بودم دوست دارم خلبان بشم و برای کشورم مفید بشم

حالا گذشت اون ارزوی کاغذی دیگه همچین هدفی را  دنبال نمیکنم

تو این زندگی همیشه سعی کردم تو لحظه باشم و برنامه ریزی بلند مدت را قبول نداشتم

موقعی که همه فکر کنکور و درس بودن من بیخیال بودم و امروزم پشیمون نیستم چون هدف هایی که واسه من مهم بود یکی یکی در حال پویایی و تحقق یافتنه

اما دوست دارم حتی واسه یادگاری هم که شده یه افق برنامه ریزی واسه 10 سال بعدم بزارم و سعی کنم که به واقعیت ها نزدیک باشه

چون معجزه ای در کار نیست و من ادم رئالیسمی هستم

10 سال دیگه من باید اول باشم توی 3 جبهه از زندگی

توی کار و هنر و ارتباطات اجتماعی

10 سال دیگه باید چیزهایی بدست بیارم که امروز برام  سخته ولی به مرور بهش میرسم

میخوام بنویسم که دوست دارم محبوب باشم نه معروف

دوست دارم مهربون و انعطاف پذیر باقی بمونم نه خشک و بی رحم بشم

دوست دارم همه خوبی های دنیا رو تو وجود همه نهادینه  ببینم

دوست ادم بودن را در خودم بطور بهینه وبا در صد خلوص 100 ببینم

دوست دارم به  بچه ایندم ادم بودن و خوب بودن را بیاموزم نه  غیبت و دروغ کینه و دو رویی ،

در اخرم چند تا جمله بیست واسه دوستام میزارم

1-خوشبختی نه به پول نه به مقام نه به هیچی وقتی گفتی خوشبختی تو خوشبختی

2- اگه دیدی تو زندگی دلت زیاد میگیره بدون هنوز تو ادم موندی و بازیگر نشدی

3-هر وقت دیدی بی بهونه به یاد کسی هستی بدون اونو دوست داری

4-همیشه بخند حتی به هیچی دنیا

5-زندگی را با چشمات ببین ولی با قلبت اونو لمس کن

دوستدار تو

پوریا

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوریا  | 

شب آرزوهای من

یامه چند شب پیش که شب ارزو ها بود یکی به من زنگ زد و برام درد و دل کرد از همه چیز گفت از اینکه ادما شدن ابزاری،از اینکه اگه خدا نبود شاید خود کشی میکرد،بهش گفتم تو باید قوی باشی زندگی شبیه یه جاده طولانی و تو تازه اوایل راهی،بهم گفت :من نمیدونم دیگه به کی میشه اعتماد کرد

گفت :چند سال پیش عاشق یه نفری شده بود که فکر میکرد لایق دوست داشتنه

گفت :به یکی از دوستام گفتم از یکی خوشم اومده بعد از چند وقت فهمیدم دوستم شماره اونو از مبایلم کش رفته و ای داد بی داد شروع کرده به ارتباط با او وقتی فهمیدم که خیلی دیر شده بود اون 2 تا قرار مدار ازدواجشونم هم گذاشته بودند، حالم بد شد از این زمونه که حتی به دوست 10 سالم هم نباید اعتماد میکردم

گفت: نامرد از پشت بهم خنجر زد

برام گفت:میدونی چند وقتیه یه مزاحم پیدا کردم یه نفر که میگه دوستم داره  اولش باورش کرده بودم طوری که به شدت وابسته صداشو حرفاش شده بودم بعد از جند وقت فهمیدم اونم یه دروغگو حرفه ای مثل یه بازیگر میمونه

با احساس ادما بازی میکنه،

به من میگفت دوستم داره ولی در عین حال به همه همینو میگفت

بهش گفتم چه طوری فهمیدی بازیگر بود؟

گفت:چند وقت پیش موضوعو به یکی از دوستام گفتم تا اسمشو شنید تعجب کرد مشخصاتشو گفتم بیشتر تعجب کرد

بهم گفت این شخصو من میشناسم

قرار شد یه قرار با اون بازیگر بزارم و روبرو کنم اونو با دوستم

قرار گذاشتیم و تو کافی شاپ منتظرش ماندم که بیاد بعد از بیست دقیقه اومد به خودش حسابی رسیده بود

هیچی نگفتم  شروع کرد به حرف زدن با دیدن چهره اش حالم به هم میخورد

دوستم بعد از چند لحظه گفتگوی ما اومد سمت ما بازیگر هاج و واج مانده بود چشمای گریون دوستم حالت تنفر من و خشک شدن او همزمان صحنه ی جالبی را بهم زد

بعد از چند لحظه مکث گریه اش گرفت و گفت پوریا به کی میشه دیگه اعتماد کرد؟ به کی؟


سعی کردم ارومش کنم گفتم :خدا دوستت داشته قبل اینکه بیشتر بهش اعتماد کنی نقاب پشت صورتش برداشته شد و چهره گرگ گونه اش نمایان شد

گریه امونش نمیداد بهش گفتم:ببین جامعه طوری شده که به این راحتی نمیشه کسی را شناخت

به نظر من با هرکی قرار شد اشنا بشی اولین کاری که میکنی بهش اعتماد نکن تا اینکه زمان بهت ثابت کنه

ادم قابل اعتمادیه و اینکه لزومی نداره همه زندگیتو براش بگی و اینکه اطلاعات زندگیتو طبقه بندی شده بهش بگو

گفتم دومین کار اینه که به خونوادت بگی چون اون ها هزار برابر تجربه دارن و این راه های که تو میری را تا اخر رفتن و گرم و سرد زندگی را چشیدن.

سومین کار اینه که سعی کنی امتحانش کنی به هر طریقی که بلدی

حرفامون تموم نشده بود ولی انگار صبح شده بود

بهش گفتم برات دعا میکنم خوشبخت بشی و یه ادم قابل اعتماد و وفادار همسفر زندگیت بشه

بهم گفت چند سالی هست که شب ارزوها دیگه ارزوی نداره که به خدا بگه

گفت امشب برای تو ارزوی خوشبختی کردم

با هم خدا حافظی کردیم ولی هنوز صدای گریه های اون تو گوش منه.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوریا  | 

آدم مارک دار

سلام

این پست به خاطر ادمیه که اشتباهی مارک خورد.

شاید تا حالا به این رسیدی که تو این دنیای بی در و پیکر هر چیزی میتونه اتفاق بیفته و اینکه تو کشور قشنگ ما همه چیز برجسته تر به چشم میاد

مثلا فساد  فقط به اجتماع بر نمیگرده متاسفانه فرهنگ سازی غلط تو جامعه با عث شده فکر همه ما ها به فساد بکشه و نگاهمون از سفیدی به سیاهی  برسه .

چند روز پیش از یه ادمی حرفی شنیدم که هر وقت تو ذهنم مرورش میکنم به پوچی دنیا بیشتر و بیشتر

پی می برم

یادمه همیشه با خود به این باور بودم که همه چیز نسبیه حتی خوب بودن یا بد بودن و اینکه نگاهه که به تو برچسب میزنن و تو را با این برچسب  توی ویترین میزارن و به نظاهره میشینن و تو را با اون برچسب به جامعه معرفی میکنن

تا حالا شده فکر کنی که چرا یه دختر فراری از خونواده ای که  یه روزی با عشق اون را بوجود اوردند میگریزه و به جامعه ای پناه میبره ؟که دندان های تیزی داره برای خوردن و بلعیدن شخصیت و شرف و عفت دخترهای معصوم

تا حالا به مرد و زنی  فکر کردی که تا دیروز همسری داشته ولی امروز همسرش به حکم بی عفتی  و به حکم خیانت محکومه و نمیدونه همسر دیروزشو فبول کنه یا خیانت همسرشو

تا حالا به اون ادمی فکر کردی که برای زندگی بهتر به غربت میره و به امید فردایی بهتر هستی خودشم مجبور میشه به حراج بزاره

تا حالا به اون زن بیوه  ای فکر کردی که به حکم شوهر مردگی و به خاطر سنن ما حق ازدواج  دوباره از خود میگیره و تا اخر عمر تنها میمونه تا شاید برچسب بد بودن از کسی نخوره

اره من میدونم درد ادما کم نیست ولی  سعی میکنم بیشتر درد جامعه را به چشم تو بیارم که وقتی به دردای خودت فکر میکنی به فکر مسخره خودت بخندی و به امید به فردا بیندیشی

اهنگ هفته: حمید عسگری (ستاره)


+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوریا  | 

قسمت 10 داستان معجون محبت

قسمت 10 داستان

 

باران کم کم داشت به بودن شکیب عادت میکرد ونمیدانست این عادت شبیه یه وابستگی خطرناک میتواند باشد که همه فکر و ذهن او را از او بگیرد

 

صبح بعد از خوردن صبحانه با لیلا قصد داشتن بیرون بروند و جاهای بیرون شهر مثل باغ پرندگان و چند جای دیگه را ببینند

طناز از هم قرار شد  مرخصی بگیره و بعد از مدت ها این 3 هم بازی سابق به هم بپیوندند و با هم خوش باشن و از بودن باران حسابی بهره لازمه را ببرند

سر خیابون میر منتظر موندن نا طناز هم برسه

وارد با غ پرندگان که شدند دم در وقتی دیدند که نسبتا خلوته

یه چند تا عکس دست جمعی کنار گل های داوودی نزدیک درب انداختن

لیلا دست از شیطنت بر نمیداشت و برای باران و طناز شاخ میگذاشت شکلک در میاورد و باعث شده بود فضای اونجا بسیار شاد و مفرح تر از قبل بشه

ماجرای طناز و هومن هم داشت کم کم جالب میشد چون دیشب هومن چت طولانی با طناز داشته و همین که انگار طناز زیادم از قیافه هومن بدش  نیومده یه جورایی ظاهر او را پسندیده

فقط مونده بود اینکه حضوری همدیگرو ببین و بیشتر با هم آشنا بشن

برای همین هومن قرار شد اخر هفته با هنگامه به اصفهان بیایند تا همدیگر را ببیند و اگه پسند کردند کم کم پای بزرگترها را به این اشنایی باز کنند و خانواده ها هم با هم اشنا بشند

طناز دوست داشت از این ماجرا احدی حتی لیلا بو نبره چون هنوز هیچ چیز معلوم نبود برای همین از باران خواست در این مورد جلوی لیلا حرف نزنن

وارد باغ که شدند قفس های پرندگان با ملیت ها و ویزگی های مختلف نشان داده شده بود

در این بین قفس طوطی ها و همین طور مکان طاووس ها برای باران جالب تر بود

وقتی به ظاهر طاووس با دقت نگاه کرد متعجب موند که خدا با چه ظرافتی او را  خلق کرده و اینکه قدرت خدا را بیشتر میشه از مخلوقاتش دید انگار مخلوقات او یه سری نشانه و یا هومن ایاتی اند که قدرت و عظمت و در عین حال بی نظیر بودن خدا را نمایان میکنه

در بین قفس عقاب این پرنده بی نظیر هم جای شگرف داشت  باران با دیدن عقاب غرور را از چشمان او میتوانست به خوبی ببیند ولی انگار این قفس های کوچک برای این پرندگان سبک بال بسیار حقیر بود ولی انگار با بودن در همچین مکان هایی عادت ورزیده بودند و انجا را خونه خود میدیدند

ظهر شده بود  کم کم وقت رفتن بود ولی به جز باران همچنان لیلا و طناز هم از این مکان تفریحی لذت میبردند

باران توی راه به حرف های شکیب فکر میکرد در همین حال بودند که زنگ مبایل لیلا او را از این فکر در اورد مهرشاد بود دوست و شاید در اینده همسر لیلا

وقتی تلفن تمام شد لیلا گفت مهرشاد خیلی مهربونه همیشه صبح زنگ میزنه حالمو میپرسه و بیشتر شب ها هم با هم بیرون میریم یه چیزی میخوریم در کل به نطرم ادم خوبیه

طناز گفت لیلا جون هنوز مونده بشناسیش اینکه همه مردها اولش مهربونن این ظاهر قضیه است بیاد بعد ازدواج او را بشناسی وقتی که به قول معروف خرش از پل گذشت

لیلا :نمیدونم ولی به نظرم اون همیشه خودش بوده نقش بازی نکرده

خیلی اهل کلاس گذاشتنو این حرفا نیست ادم کاری و با عرضه ایه و تا حدود زیادم مستقل

میدونم ایده ال وجود نداره ولی اون بیشتر فاکتور های مرد ایده ال را داره

طناز روشو به عقب برمیگردونه وبه باران میگه:

تو چرا این قدر ساکتی تو چه فکری؟

باران:هیچی داشتم به امتحانام فکر میکردم این ترم گند زدم خدا  ترم های دیگه را به خیر بگذرونه

باران اصلا فکر امتحناش نبود داشت به این فکر میکرد که شکیب ایا همون مرد رویا های اوست یا نه؟

به اصرار باران قرار شد اون روز بریون بخورند برای همین به پیشنهاد طناز یه جایی رفتن که بریون های خوبی دلشت و به خوشمزگی بریونش معروف بود

طناز:اینجایی که اوردمت باران بریون که هیچی انگشتاتم میخوره

فقط بگم حسابی چرب و چیلیه این بریون چاق شدید به من هیچ ربطی نداره

باران :یه بار که هزار بار نمیشه بعدم من چند سالیه که نخوردم 2 کیلوهم که چاق بشم اشکال نداره استعداد لاغری خوبی دارم با 5 روز رژیم سبزیجاتو تمرینات ایروبیک دوباره برمیگردم سر وزن خودم

لیلا منم با اینکه دوست ندارم چاق بشم ولی انگار چاره ای نیست و بهتر از گشنگیه

طناز:بچه ها تا دستاتونو بشورید بریونم حاضر میشه

باران با دیدن بریون یاد چند سال پیش افتاد که برای اولین بار همچین غذای لذیذی را به ارشیو غذاهای خورده شدش اضافه کرد و عاشق سنتی بودن و بومی بودن این غذا شد

باران به زور نصفی بریانشو خورد ولی طناز کامل بریانشو خورد لیلا هم بیشتر نون سنگگ چرب را خورد و کمتر از خود گوشت میل کرد

3 تایی رو هم 2 تا بریون هم نخوردند و بیشتر نوشابه خوردند .

ساعت نزدیکای 3 ظهر بود به خونه عمه بهنوش رفتن 3 تایی  تا ایکه  عصر شود دوباره برن بیرون

وارد خونه که شدن عمه خونه نبود لیلا: امروز دانشگاه کلاس داره ،2 روز در هفته دانشگاه آزاد کلاس داشت و چند روزم دبیرستان کلاس داره.

لیلا برای همه قهوه درست کرد و خواست که فال تک تکشان را بگیرد به قول خودش کلی پول خرج کرده رفته کلاس فال قهوه آموزش دیده

اول فنجان باران را برداشت و شروع کردبه دیدن گفت

بارن جون یه کوه بلند میبینم که صعب العبوره ولی تو را میبینم که از این کوه به سلامت عبور میکنیو میرسی به قله

طناز کلی به حرف لیلا خندید گفت اخه کوه به اون بزرگی توی این فنجان جا میشه

که حالا تو صعب العبور بودنشم توش دیدی

لیلا:خب تو باور نکن خیر سرم کلاس رفتمو بلدم

طناز من که کلا به این فال ها اعتقادی ندارم

بارن گفت لیلا بقیشو بگو

لایلا بقه فال و گفت و فال طناز هم چون دوست نداشت نگفت ولی فنجانشو دید  فنجان ها را برداشت که بشورد و رفت به اشپز خانه

باران هم از فرصت استفاده کرد و ماجرا را از طناز شنید و گفت ببین طناز من اصلا این پسر رو نمیشناسم

الان بگم من این وسط هیچ کارم خوب چشماتو باز کن ازدواج شوخی نیستا

بعدن نگی نگفتی

طناز باشه بعدن در موردش حرف میزنیم جلوی لیلا ساکت باش و هیچی نگونزدیکای شب بود که هر سه اماده رفتن شدند که عمه بنوش سر رسید

و بعد از سلام و علیک کردن با هم از لیلا خواست ارام براند و حسابی مواظب باشه بعدم گفت یه خورده کمتر به خودتون میرسیدید ممکنه پلیس بگیرتتون

لیلا نترس مامان جان یه بار بیشتر من سابقه کلانتری و تعهد ندارم اونم چند وقت پیش با مهرشاد بود که شما امدیدو همه چیز به خیر و خوشی تمام شد

این بار اگه بگیرنم حتما اعدامم میکنن

اینو گفت بلند خندید

مامانشم حسابی حرص خورد از طناز خواست مراقب همه چیز باشه

از در خونه بیرون امدند دیدن....

 

ادامه دارد

قسمت بعد هفته اینده

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوریا  | 

(رقص رویا ها)

سلام

امروز میخواهم یه سری سوال کلی از دوستای گلم بپرسم که وقتی رویا پردازی میکردم به این سوالات رسیدم

حالا تو بیا جواب بده


1-تا حالا فکر کردی اگه خدا نعمت فراموشی را به ما نمیداد چی میشد؟

2-تا حالا حس کردی که زندگی شبیه بازیه که اگه قوانین این بازی رو بلد نباشی عاقبتت چی میشه؟

3- اگه یه روزی یه پاک کن داشتی که خصوصیات ادما رو پاک میکرد و یه مداد داشتی که خصلت جدید به ادما پیوند میزد چی پاک میکردی چی پیوند میکردی؟

4-اگه یه روزی بهت بگن یه روز جای ازراییل باشی کی رو میکشتی و چرا؟

5-تا حالا فکر کردی چرا خدا 2 تا گوش بهت داده ولی یه زبون یه قلب یه سر و یه بینی بهت هدیه کرده؟

6-تو دوست داشتی خدا بوم چهره تو را چه طوری و شبیه کی نقاشی میکرد؟

7-به نظر تو بهترین صفت بهترین واژه بهترین جمله -بهترین درس زندگی ؟

خب زیاد حرف زدم دیگه نوبت شماست که بیایی و بخونی و دوست داشتی نظرتو بدی

اگه از این بازی استقبال شد ادامه میدم .

به اسمان نگاه کن تا در لابه لای نگاهت خدا را در پرتوی چشمانت واضح وبی پرده ببینی



+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوریا  | 

وداع

وداع

اگه دیگه قراره ما بهم بگیم یه خاطره

بهتره این خاطره بمونه تو یادمون

اگه قراره خاطره ها بشه یه یاد مسخره

بهتر این خاطره ها یادم بره

اگه قراره با عکس تو گریه کنم

بهتره فردا نشده عکس تو رو پاره کنم

اگه قراره با نوشته هات زنده باشم

بهتره هرچی نوشتی بسوزونم و پاره کنم

اگه قراره نشی فراموش من

بهتره دیگه بهت نگم گل خاطرات من

اگه قراره با یاد تو شب هامو به سر کنم

بهتر شب نشده از زندگی وداع کنم

سلام دوستان یه مدت به جای داستان نویسی شعرامو براتون میزارم البته اگه دوباره بعضی ها پشیمونم نکنند.

روز و شب به کامتون

خدا نگهدارتون

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوریا  | 

زندگی همینه

سلام دوستان عزیزم امیدوارم اوقات خوبی داشته باشین

برام دعا کنید

شاید از این به بعد فقط شعر هامو تو وبلاگ بزارم

این روزها به سه چیز رسیدم

۱- گرگ های ادم نما دور و ور همه هستند مثل من

۲-اعتماد کردن به ادما دیگه غیر ممکنه

۳- دوست یه واژه بی معنی شده

شبتون بخیر

دلاتون شاد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوریا  | 

قسمت نهم معجون محبت

سلام به همه عزیزان امیدوارم خوب باشین

خب عیدم داره میره امروز 13 به دره –سنت ها و رسم و رسوم جالب اند اگه خاطر انگیز باشن –مخصوصا 13 به در برای من کلی خاطره را زنده میکنه.

امروزهم 13 به در کلی جای همتون خالی، خندیدم وشاد بودم وکلی خاطره قشنگ به ارشیو خاطرات 13 بدری ذهنم افزودم .

خب نوبتی ام باشه باید بریم سراغ قسمت 9 داستان ولی قبلش توضیح بدم که خودمم نمیدونم تا کی داستان طول میکشه و اینکه چند قسمته .

واینکه سعی میکنم داستان جذاب ادامه پیدا کنه .

..........................................................................................................

 

 

قسمت:9  معجون محبت

باران صبح به سختی از خواب بیدار شد از اتاق بیرون آمد متوجه شد که به جز زن عمو مریم هیچ کس در خانه نیست به آشپزخانه رفت  زن عمو ی باران با دیدن چشمهای پف کرده باران به باران گفت:باران جون صبح بخیر خوب خوابیدی؟

باران: ممنون زن عمو جون صبح شما هم به خیر

زن عو: طناز رفته پژوهش سرا گفت زود میام.

باران: عمو هم سر کار رفتن؟

زن عمو: آره باران جون بهزادم صبح کله سحر میزن بیرون دم غروب  معمولا میاد خونه

باران: زن عمو امروز با اجازتون من برم یه سر به عمه بزنم  برای همین احتمالا ناهار هم وایمیسم گفتن بگم که برای من برای ناهار تو زحمت نیفتید

زن عمو: باران جون تو رحمتی نه زحمت باشه ولی قبلش یه تماس با عمه ات بگیر که خونه باشه چون صبح اکثرا مدرسه است

باران: چشم

باران صبحانه ای که زن عمو مریم درست کرده بود را میل کرد و از زن عمو ادرس محل کار طناز را گرفت و لباس بیرون پوشید و از خانه زد بیرون.

خیابان های اصفهان برایش تازگی خواستی داشت با اینکه زیاد به اصفهان میامد ولی باز دیدن خیابان ها و مخصوصا زایند رود و سی و سه پل و مکان های تاریخی اصفهان  برای او جلوه گر هنر و معماری ایران و ایرانی بود انگار با دیدن  تار و پود آن جا میتوانست هویت خود را ببیند و با افتخار به ایرانی بودن خود ببالد.

به میدان امام رفت و  از بازار آن جا یه رومیزی سنتی که روی آن قلم کاری شده بود برای مادر و یه قاب عکس سنتی و زیبا برای پدر خرید چیز مناسب باربد و خواهرش پیدا نکرد به سمت ادرس  محل کار طناز راهی شد

سوار اولین تاکسی که از آن مسیر عبور میکرد شد

محل کار طناز واقع در خیابان حکیم نظامی بود بعد از مدت زمان نسبتا کوتاهی به آن خیابان رسید از تاکسی پیاده شد و از پیر مردی که آن اطراف  منتظر آمدن اتو بوس بود آدرس پژوهش سرا را پرسید بالا خره به پژوهش سرای شهید بهشتی رسید

وارد ساختمان نوساز شد  از حیاط وارد ساختمان اصلی شد از یه خانم لاغر ادام که انگار متصدی  آن جا بود سراغ خانم بهمنش را گرفت  که با معرفی خود به متصدی آنجا ، متصدی از باران خواست که منتظر بماند تا صدایش کند

طناز بعد از چند لحضه از پله ها پایین امد و با دیدن باران تعجب کرد

از باران خواست صبر کند تا اجازه بگیرد  تا با هم به بالا بروند باران وارد کلاس شد طناز به دختران پژوهش سرا

که  افرادی با سن های پایین بین 9 تا 11 سال بودن  شیمی درس و آموزش میداد از ساخت اسید و باز تا شناخت آن ها باران از دور بچه ها را تماشا میکرد و یاد خودش و دوران دبستان می افتاد که مشتاقانه به حرف های معلم سال اول دبستان خانم طاهری گوش میداد و از یاد گرفتن چیز های جدید لذت میبرد

بعد از نیم ساعت کلاس تمام شد ولی باران هنوز در عالم گذشته به سر میبرد با تلنگر طناز به خود آمد دید کلاس تمام شده بچه ها نیز کلاس را ترک کردن و او و طناز تنها موجودات زنده آن کلاس بودند

به یه رستوران شیک رفتن و سفارش 2 تا هات داگ دادند طناز مشتاق بود از هومن فردی که هنوز خیلی برایش نا شناس بود بداند

برای همین  موضوع هومن را پیش کشید

طناز: باران حالا این پسره  چه جور ادمی هست ازش عکسی نداری ببینم؟

باران:کی؟

طناز:همین پسر که گفتی تازه از خارج آمده دیگه

باران: اهان ، نمیدونم من ندیدمش نه ازش عکس ندارم ولی بزار الان یه زنگ میزنم به هنگامه موضوع را بهش میگم

طناز :الان!

باران: خب اره دیگه مگه الان  بده

طناز:اره بزار تو خونه بگو بعدم بزار رو بلند گو که منم بشنوم

باران:حالا صدای گوش خراش هنگامه هم شنیدن داره؟

طناز:من با صداش کاری ندارم حرفاشو میخوام بشنوم

باران:باشه اصلا میگم اگه تونست چند تا عکس از هون برام میل کنه که تو ببینیش

ولی اگه گفت از تو عکس براش میل کنم چی؟

طناز:خب اگه من عکسشو پسند کردم بعد قرار بزار همدیگر را ببینیم

باران : باشه چشم امر دیگه ای نیست      من عصری دیگه میرم خونه عمه بهنوش صبح باهاش تماس گرفتم گفت عصر منتظرتم حتما بیا

طناز:باشه  پس خبرش با تو دیگه

باران :باشه بهتر دیگه بریم فقط بریم یه پاسازشیک از چند تا بوتیک دیدن کنیم میخوام برای عمه و لیلا و آرمان چند تا هدیه بگیرم

بعد از گرفتن هدیه ها طناز تا نزدیکی های خانه عمه بهنوش با باران بود و بعد از هم جدا شدند

باران به  آپارتمان ها یه دست کوچه گل بهر نگاه میکرد و بعد از طی کردن 100 متر به انتهای کوچه رسید  به پلاک 76 که رسید زنگ واحد 4 طبقه 3 را زد عمه بهنوش با دیدن باران خوشحال شد و در را باز کرد

باران  به در خانه عمه بهنوش که رسید نفس عمیقی کشید در زد عمه بهنوش با چهره ای شاد و مهربان مانند همیشه به استقبالش آمد

هر دو همدیگر را در آغوش گرفتند و همدیگر را بوسیدند

بهنوش زنی مثبت اندیش  هنرمند و مادری دلسوز برای فرزندانش بود و کارمندی نمونه برای کشورش

او دبیر ریاضی مقطع دبیرستان بود که 15 سالی بود به تدریس مشغول بود و 46 سال از خدا عمر گرفته بود.

عمه:عمه فدات بشه چه عجب میگفتی گاوی و شتری برات قربونی کنم

میدونی چند وقته اینجا نیومدی؟

باران:شما لطف داری من که همیشه مزاحم شما میشم  عمه به خدا گرفتار بودم و گر نه من که از خدا مه هر روز بیام پیشتون

لیلا و آرمان عمو فرهاد خوبن؟

عمه:   فرهاد که  بنگاهه ، آرمانم که 3 ترم دیگه داره دیگه عادت کرده به سرمای تبریز میگه ارزشش را داشت که توی یه شهر دیگه درس بخونم تجربه ای ارزشمنده

لیلا هم  امروز دانشگاهه گفت تا 7 کلاس دارم دیگه کم کم پیداش میشه

وقتی فهمید اومدی کلی ذوق کرد و خوشحال شد

راستی باربد و بهرام و مامان همه خوبن؟

باران : بله شکر خدا همه خوبن همه هم دوست داشتن بیان ولی هر کدام یه طوری گرفتار بودن 

عمه:باران  اگه خسته ای میخواهی بری تو اتاق لیلا روی تخت دراز بکشی تا فرهاد و لیلا بیان

باران:نه عمه خسته نیستم بعدم مگه  دوباره همچین فرصتی پیدا میشه با عمه جونم تنها باشم

خب عمه تعریف کن چه میکنی؟

عمه کی باز نشست میشی، خسته نشدی از تدریس؟

عمه:نه باران جون خستگی دبیر وقتیه که ببینه شاگردش درس را نفهمیده و ضعف داره توی مبحث درسی

و شادی این کار وقتی که  موج رضایت توی تک تک دانش آموزام میبینم اون وقت هیچ ارزویی دیگه ندارم

میدونی باران جون معلم همه تلاششش را میکنه که بتونه تجربیات خوش را در اختیار دانش امزاش قرار بده و وقتی نمرات خوبشون را میبینه از کار خودش کمال رضایت را داره.

بعدم تازه 15 سال شده که دارم تدریس میکنم هنوز نصف دیگش مونده فلن دارم برای دکترا میخونم اگه قبول شم

میتونم توی دانشگاه هم تدریس کنم

باران: خیلی عاله آفرین به شما من که تو همین درسای لیسانسم موندم بعد شما  ارشدتونم گرفتید فکر دکترایید

عمه:برای رسیدن به پله های ترقی و پیشرفت فقط باید فعل خواستن از حالت بلفعل به حالت بلقوه در بیاری

بعدم  باران جون عزیزم تو الان همه نوع امکانات رفاهی و آموزشی را داری فقط باید یه تلاش زیاد ویه همت مضاعف داشته باشی تا  به هر چی میخواهی برسی

در همین حال و هوا بودن که صدای باز کردن در خانه آمد لیلا بود دوست و همبازی و دختر عمه ناز و خوشگل و در عین حال بی آلایش باران

با دیدن همدیگر به سمت هم امدند و موج شادی را در خانه به اوج رسیدند برای اینکه بیشتر با هم در دل کنند و بگیند و بشنوند به اتاق لیلا رفتند تا تنها باشند

لیلا:چه عجب خانم ستاره سهیل شدی نیستی؟ جواب اس ام اساتم که یکی در میون میدی

حالا دیگه رفتی دانشگاه نباید یه سر به فقیر فقرا بزنی

باران:لیلا جون من که همیشه اینجام تو خودت آخرین باری که اومدی خونمون را به یاد داری اصلا؟

لیلا:حالا اینا را بی خیال تعریف کن چه میکنی؟

باران: تعریف ها که دست شماست بگو ببینم تا این وقت شب کجا بودی نگو دانشگاه بودی که جنس خرابتو خوب میشناسم؟

لیلا:خب دانشگاه بودم ولی ظهر تا حالا با بچه ها رفتیم سینما و این ور و اون ور

لیلا ترم 3 دانشگاه رشته هنر گرایش فرش بود و بسیار اجتماعی و خوش صحبت و در عین حال خوش سیما بود

این طور که معلوم بود مدتی بود با یکی از پسرهای دانشکده خود دوست بود فردی به نام  مهرشاد که وقتی عکس هایش را به باران نشان داد باران هاج و واج به لیلا چشم دوخت و گفت چقدر میشناسیش؟

لیلا: از اول دانشگاه میشناسمش پسر خوبیه 1 سالی هست باهاش دوستم اول ارتباطمون در حد جزوه دادن بود بعد به شماره دادن و اس ام اس دادن رسید بعدم به دیدارهای حضوری و بیرون رفتن و سینما رفتن جمعه ها هم میریم کوه .

تک پسر یه خونواده متوسط پدرش بازنشسته ذوب آهن و خودش هم یه بوتیک داره تو خیابون نظر.

بهم پیشنهاد ازدواج داده البته گفته بزاریم اول درسمون تموم بشه بعد.

باران:چه جالب

لیلا:اره دیگه ، بجز  بابا فرهادم هم مامان میدونه هم آرمان

آرمان میگه پسر خوبیه هر وقت اصفهان باشه 4 تا یی میریم بیرون

باران: 4 تایی؟

لیلا: اره یه خواهر داره  به نام ملیسا بیشتر وقتا جمعه ها میریم کوه میاد

در کل دختر خوبیه این طور که معلوم آرمان هم ازش بدش نیومده البته هیچ کدام حرفی نزدن ولی شاید بعد ازدواج من و مهرشاد یه خبرای دیگه ای هم بشه

باران:خیلی خوبه که ملیسا هم خواهر شوهر میشه هم زن داداشت

لیلا:یه جورایی لوسه این مدلش ولی به قول مامان میگه حالا ببینیم قسمت چی میشه

در همین حال و هوا بودن که عمه باران و لیلا را به صرف شام دعوت کرد

باران با دیدن عمو فرهاد کلی خوشحال شد و بعد از احوال پرسی مختصری  و بعد از چیدن میز شام را همگی میل کردند

لیلا و باران به اصرار باران بعد از غذا ظروف را شستند و عمه بهنوش چایی درست کرد  در حالی که عمو فرهاد از خستگی پای تلوزیون خوابش برده بود.

ساعت نزدیکای 11 شب بود باران شروع کرد به اس ام اس زدن به هنگامه ودر جریان گذاشتن او برای موضوع آشنایی هومن و طناز

که بعد بیست دقیقه هنگامه چند تا عکس جدید از هومن برای باران فرستاد و هنگامه از باران خواست که  به طناز پیشنهاد بده که اگه دوست داره میتونه با هومن چت کنند تا بیشتر با هم آشنا بشن

بازار اس ام اس های باران به هنگامه و همین طور طناز این قدر داغ بود که اصلا باران فراموش کرده بود که ساعت نزدیک 1 با مداد و قرار هر شب با شکیب را کاملا فراموش کرده بود

وقتی دوباره به نت رفت با اف لاین های شکیب روبرو شد که هر 10 دقیقه یه پی ام جدید داده بود که آخریش نوشته بود حتما این قدر سرت شلوغه که منو فراموش کردی

بالاخره شکیب هم ساعت 2 بامداد آن شد وبا دلخوری  چت آن شب را با باران شروع کرد

از پی ام های او میشد فهمید که از اینکه 1 ساعتی منتظر باران بوده خیلی ناراحت است بعد از توضیح دادن موضوع جو عادی شد و هر دو به رویه قبل برگشتن

باران شب را تا ساعت 4 با شکیب در فضای مجازی و در دنیای چت گذراند ووقتی دید چشماش خوبش میاد با شکیب خدا حافظی کرد و ازش خواست که با هم همیشه رک و بی رو در وایسی باشن و هر موقع خسته شدند بهم بگن

شکیب هم کاملا منطقی مثل همیشه پذیرفت

باران آن شب از شکیب خواسته بود که عکسش را ببیند ولی شکیب حاضر نشده بود که عکس خود را برای باران بفرست

این موضوع باعث شده بود که باران به شخصیت شکیب شک کند .

شکیب نظرش این بود که عکس نشان دادن بهم دیگر کار غیر اخلاقیه و اینکه حالا عکس هم دیگر را ببینیم چیز جدیدی بدست نمی اوریم واینکه به نظر او چهره ادما یه نقاشی از خداست و ظاهر ادما هیچ شناختی از شخصیت درونی ادم را نشان نمیدهد

باران از خبر های امشب و در کل اتفاقات امشب شگفت زده شده بود اینکه داشت دست 2 تا جوان را توی دست هم میزاشت و اینکه از عاقبت این وصلت دلهره ای عجیب در دلش افتاده بود که تمامی نداشت

بالاخره بعد از کلی فکر و خیال که بیشترش به آینده مربوط میشد پلک هایش سنگین شد و به خوابی ارام فرو رفت.

........................................................................................................................................................

ادامه دارد....

قسمت بعد جمعه آینده

بازم مثل همیشه دعا ی شما هدیه های قشنگی که بهم میدید

و با نظرات قشنگتون دل شادم میکنید

مواظب خودتون باشید

همیشه به یاد خدا باشید

 

 

 

  

      

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پوریا  |